X
تبلیغات
رایتل
همه چیز درباره ی پرویز یاحقی - نترس بیا 2
نظر
چهارشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 11:22 ق.ظ

توجه: این گزارش در تابستان 78 از مرحوم استاد پرویز یاحقی تهیه شده است.

به خاطرم می آید ، سه یا چهار سال بیشتر نداشتم که با انگشتان کوچکم روی آبپاش باغبانی پدرم ضرب می گرفتم و نغماتی که از استاد حسین خان یاحقی " دایی هنرمندم " و دوستانش شنیده بودم را زمزمه می کردم ...

دایی من استاد ویولون بود و در آن زمان شاگردانی داشت که آن شاگردان برای یادگیری ویولون به منزل ما می آمدند . طبیعی است که نظر من به این ساز خیلی جلب شود که شد . این منزل علاوه براین شاگردان، محل آمد و شد بزرگان موسیقی ایران مثل : رضا قلی ظلی ، مرتضی محجوبی ، ابو الحسن صبا، مرتضی نی داود ، شهنازی و خیلی از موسیقیدانان بزرگ و سرشناس دیگر زمان از جمله رضا محجوبی بود . اینها با دایی من دوست بودند . طبیعی است ، کودکی که در چنین محیطی زیست کند ، به هنر موسیقی علاقمند می شود . پدر مرحوم حسین یاحقی ( پدر بزرگ من که ایشان را ندیدم ) ، موسیقیدان بودند ، ( البته نه به آن اشتهاری که ما فکر می کنیم ). ولی در زمان خودشان مورد توجه دوستداران موسیقی بودند . مادر من به موسیقی علاقمند بود وگوشه های موسیقی را می شناخت و مرحوم خانم فرخ القاء ، خاله من ( کهاستاد دایی من نیز بود متأسفانه در جوانی جهان فانی را وداع گفت)، زنی عجیب و غریب و دارای استعدادهای شگرف و اعجاب آور بود . سنتور را در حد استادی می نواخت . می گفتند که مرحوم حبیب سماعی  می آمده و سبک وسیاق نوازندگی وی را بررسی می کرده و یاد می گرفته است . وی سازهای تار ، پیانو و کمانچه را نیز می نواخت. البته باید توجه داشت که در آن دوران ، خانمی اگر بخواهد موسیقیدان شود با چه مشکلاتی مواجه بوده است .

اطن استعداد از لحاظ ژنتیکی حتمأ در اجداد و اعقابشان وجود داشته است . ولی آنچه که در خاطر من هست ، مرحوم خاله من ( اگر حمل بر خود ستایی نشود )، یکی از ستاره های درخشان موسیقی و استعداد بود . در کودکی وقتی به سازهای مختلف و گوناگونی که متعلق به دایی ام بود ور می رفتم ، استادم حسین یاحقی و مادرم و به طور کلی اهل خانواده با حیرت با همدیگر می گفتند : " استعداد این بچه به خاله اش رفته است " .

به هر حال من سه یا چهار ماهه بودم که خاله ام از دنیا رفت . همان وقت مرحوم ملک الشعرای بهار قصیده ای زیبا در وصف وی سروده بود که بر سنگ مزار او حک کرده بودند که هنوز هم هست .

مرحوم استاد یا حقی که علاقه زیاد من را به موسیقی می دید ، از پدرم خواست که مرا تحت تعلیم خودش در آورد . ولی پدرم که از کارمندان عالی رتبه وزارت امور خارجه بود ، با این مسئله مخالفت کرد . 

از طرفی خانه ما محل رفت و آمد بزرگترین چهره های موسیقی " استادان محجوبی ، حسین تهرانی ، صبا، نی داوود ، عبادی و ..." بود و من تقریبأ هر روز شاهد هنر نمایی آنان بودم . اگر روزی آنها به خانه ما نمی آمدند ، من با زاری و التماس از دایی می خواستم که من را نزد آنها ببرد .

من از کودکی علاقه زیادی به موسیقی نشان می دادم. مرحوم یا حقی به خوبی به این نکته رسیده بود ، ولی پدرم مخالفت سرسخت موسیقی دان شدن من بود و همین اختلاف باعث می شد که ساعت ها ، آن دو با همدیگر مذاکره کنند . پدرم هم دریافته بود که قضیه به این آسانی ها نیست . مبارزه و کشمکش بین پدرم و گروه مقابل او که در رأس آنها یا حقی و صبا بودند، شکل جدی تری به خود گرفت . نه این که با موسیقی بیگانه باشد ، خیر فقط نمی خواست که فرزندش موسیقیدان شود . او می خواست من دکتر یا مهندس شوم . اما دایی بدون توجه به خواست پدرم ، دست از راهنمائی و آموزش من برنمی داشت . کار به جایی رسید که پدرم برای اینکه من را از محیط دور کند ، تصمیم گرفت به بهانه مأموریت اداری مرا از کشور خارج کند . چشم باز کردم خودم را در بیروت یافتم . زمانی که از حسین یاحقی ، صبا و ... دور شدم به سختی بیمار شدم . کاخ آرزوهایم را که همان همنشینی با موسیقیدانان بود ، فرو ریخته دیدم .

یادم رفت بگویم فلوت کوچکی داشتم که با آن نغمه های موسیقی را تقلید می کردم و پدرم حتی اجازه نداد فلوت را همراه بیاورم .

بیماری من هر روز شکل جدی تری به خود می گرفت . پدرم که بسیار مرا دوست داشت ، هر روز مرا نزد یک پزشک می برد . بعد از مدتی نزد این پزشک و آن پزشک رفتن ، عاقبت یک دکتر فرانسوی ، پس از معاینات زیادی به پدرم گفت :" فرزند خردسال شما از دوری چیزی رنج می برد ". از او خواست که هرچه زودتر آن چیز را که از من دور کرده ، به من بازگرداند . او به پدرم گفت :" اگر غیر از این باشد کودک تو از بین می رود ."

دور شدن از کانون موسیقی ، من را تا آستانه مرگ پیش برد .پدرم خیلی نگران بود . ولی از طرفی نمیخواست که من را بازگرداند. خلاصه ، خبر بیماری من به گوش مادرم رسید . مادرم در نامه ای خطاب به پدرم نوشت : " تو می خواهی پرویز را بکشی تا حرف خودت را به کرسی بنشانی ". سه یا چهار ساله به سختی گذشت . تا این که در آستانه ده سالگی ، با پول تو جیبی که جمع کرده بودم از خانه پدری فرار کردم و به ایران بازگشتم .

به محض رسیدن به ایران ، خانواده ام مرا در بیمارستان بستری کردند . ابتدا بیماری من را سل تشخیص دادند ، ولی بعد از مدت کوتاهی علت اصلی بیماری ام را تشخیص دادند و در نامه ای خطاب به پدرم گفتند: " اگر بیش از این پافشاری کنی فرزندت از بین می رود "..... 

من در ایران ماندم و نزد استاد حسین یا حقی تعلیم موسیقی را به صورت جدی ادامه دادم .

آن زمان چند سال داشتید ؟

حدودأ سیزده یا چهارده سال. به یادم می آید ، در آن سالها به علت کوچکی جثه ، ویولون را نمی توانستم زیر چانه نگهدارم. دست چپ من مرتب بالا می آمد . یک روز استاد ویولونش را گذاشت روی میز و از کلاس بیرون رفت . پس از مدتی با یک گلوله نخ که اندازه اش قدری از توپ پینک پنک بزرگتر بود ، بازگشت و گفت:" ویولون را بگیر دستت ". بعد هم بلا فاصله گلوله نخ را کف دست من گذاشت . به طوری که دست من به کلی مثل فلج ها شد . در همین حال به من گفت : " حالا باید تمرین کنی ".

در اینجا از استادم پرسیدم : " چرا این کار را کردید ؟" ایشان در پاسخ گفتند :" باید انقدر دست تو عادت کند که این طور بایستد و ویولون را در دست نگه نداری بلکه باید با چانه ات نگهداری .گذشتگان حالت صحیح نگهداری ویولون را به ما نیاموختند . کسی نبود که اینها را بگوید. ما خودمان از نواختن کمانچه با نواختن ویولون آشنا شدیم . من باید امروز طرز درست گرفتن ویولون را به تو بیاموزم . می خواهم اشتباهی که در مورد ما شد ، درباره تو تکرار نشود ".

از آن لحظه به بعد ، از یاد من نرفت که باید چگونه ویولون را زیر چانه بگذارم و آن را صحیح در دست بگیرم . این اشتباهی بزرگ است که سنگینی ویولون را با دست چپ نگهدارند. این عمل غلط است . حدود چهل درصد از قدرت فیزیکی دست نوازنده را هنگام نواختن می کاهد . نوازنده باید ویولون را زیر چانه قرار دهد و وزن آن را به وسیله عضلات چانه و گردن نگهدارد ، یعنی نوازنده هنگام نواختن اگر بایستد از دو طرف ، دستهایش را به بدن خود آویزان کند ( مثل این که خبردار ایستاده ) ، ویولون سر جایش بماند و از زیر چانه او نیفتد ، آن وقت است که ویولونیست می تواند از تمام قدرت دست و پنجه هایش برای نوازندگی استفاده کند .

همین متد را نیز دایی جان به شاگردان دیگرش مثل :مهدی خالدی ، مجید وفادار ، ( که این دو از شاگردان زنده نام ابوالحسن خان صبا نیز بودند ) ، همچنین دکتر علی اصغر سعادت ( که از شاگردان خوب ایشان و از دوستان صمیمی من هم بود . خیلی خوب ویولون می زد و مدت ها است که رخت از این جهان فانی بسته و به جهان ابدیت رفته است ، خداوند روح او را شاد فرماید که انسانی بود هنرمند و شریف و خدمتگذار )، نیز آموخت .

خاطرم هست که مرا از سن پانزده سالگی نزد استاد صبا فرستادند تا در کلاس ایشان افتخار حضور داشته باشم . یکی دو سالی هم نزد مرحوم صبا کارم را ادامه دادم .

اما همانطور که برای فراگیری هر علمی مرارت و وقت و زحمت لازم است ، من هم در بخش های بچه گانه دوره اول 3 و بعد بخشهای دوازده گانه دوره های دوم و سوم (که کتاب هایش اثر مرحوم حسین صبا را که به سایر شاگردان درس می داد ، طی کردم .

در زمان استاد صبا مواجه شد با دو نکته ، یکی این که من خواهرزاده دوست و همکارش حسین یاحقی هستم و دوم این که (خود استاد اظهار می داشت ) با استعداد شگرفی روبه رو شده است . از این رو سر ذوق و شوق آمده که هر چه بیشتر اندوخته های خود را به این شاگرد متعهد بیاموزد. به این دلیل شروع کرد ، خارج از ساعات دروس کلاسش با من کار کردن . خوب به یاد دارم که شاید جلسه ای متجاوز از دو ساعت و بعضی وقت ها بیش از دوساعت و نیم ، این مرد محترم ، این انسان شریف ( که روانش شاد باد ) ، با من کار می کرد و تکنیک های مختلف ویولون را به من می آموخت و من دوره هاو کتاب های این دو استاد ارجمند و با ارزش را فرا گرفتم .

مادرم اتاق کوچکی در زیر زمین خانه برای من آماده کرده بود . صبحها ساعت پنج ، زودتر از اینکه اهل خانه از خواب بیدار شوند ، بلند می شدم ، به اتاق می رفتم و در را بر روی خودم مط بستم و شروع می کردم به تمرین. این کار تا ساعت هفت و نطم که باید به مدرسه می رفتم ادامه داشت . بعد با عجله به اتاق بالا باز می گشتم ، نان و پنیری از سر سفره برداشته و با سرعت به سوی مدرسه باز می گشتم . فاصله خانه تا مدرسه حدود سیصد متر بود که من همیشه این مسافت را می دویدم . شیفت اول مدرسه تا ساعت یازده و نیم بود . البته توجه داشته باشید که ما آن موقع هم صبح به مدرسه میرفتیم هم بعد از ظهر . خلاصه من بر خلاف سایر هم کلاسی هایم که در راه بازگشت به خانه مشغول شیطنت های کودکانه ، توپ بازی و خریدن خوراکی می شدند با سرعت هر چه تمام تر از آنها جدا می شدم و به خانه بازمی گشتم . دوباره به زیر زمین رفته و شروع می کردم به ساز زدن . این کار تا ساعت دو بعد از ظهر ادامه داشت . بعد با سرعت نهار می خوردم و به مدرسه می رفتم . عصر هم زودتر از همه خودم را به منزل می رساندم و دوباره سراغ ساز میرفتم . تمرینات سخت و طاقت فرسا بود . بارها هم دجار دردسر شدم . مثلأ یادم هست که همسایه ها به مادرم معترض شده بودند . می گفتند : " پسر شما خواب و استراحت را از ما گرفته است . از پنج صبح تا نیمه شب ساز می زند . . اگر جلوی او را نگیرید ، می رویم و از شما شکایت می کنیم ". چند بار هم بیمار شدم . ساعت طولانی به زیر زمین رفتن و در را به روی خود بستن از خواب و خوراک کاستن و..... به سلامتی من خیلی لطمه زد . به گونه ای که مادرم به شدت به من معترض شد . او می خواست که من به سلامت جسمی و روحی خودم بیشتر توجه کنم . به خاطر همین تمرینات من همیشه از بقیه شاگردان جلوتر بودم ، به همین دلیل هم سوء تفاهم برای شاگردان ایجاد شده بود .

آنها می گفتند :" چون پرویز خواهر زاده استاد است ، به همین دلیل استاد به او درستر و کامل تر درس می دهد ". در حالیکه اینطور نبود . بارها اتفاق افتاده بود که مرحوم دایی درس من را دیرتر از بقیه می داد ، بگذریم . من به حدی پیشرفت کرده بودم که وقتی دایی مریض بود یا در رادیو بود ، درس شاگردان را من می دادم و یا اینکه بعضی وقتها که خوانندگانی می آمدند تا ترانه ها را یآد بگیرند ، دایی می گفت :" پرویز برو ، این ترانه را به آن خانم یا آقای خواننده یاد بده ."

چه خاطره ای از مرحوم استاد صبا ( در سال های نخستین آشنایی تان ) به یاد دارید ؟

به یاد دارم ، شبی مرحوم استاد ابوالحسن صبا به منزل ما آمد ( ایشان هر وقت که فرصت می یافت به دیدن حسین یا حقی می آمد .) چون منزل استاد در خیابان ظهیرالاسلام (زیر سقاخانه ) قرار داشت و منزل ما در خیابان صفی علیشاه ،خیلی این دو منزل به هم نزدیک بودند . هر وقت که استاد صبا سراغ دایی جان می آمد ، گفتگوی آن دو استاد کم نظیر ( و شاید بی نظیر ) ،اطراف موسیقی و فرهنگ صوتی ایران دور می زند و بعد از آن هم ، سه تار می زدند و گاهی هم آرشه ای روی ویولون می کشیدند.

به هر حال آنها دو رفیقی بودند ، همدلی و پاکنهاد . در یکی از همین شب ها بود که دایی ام رو کرد به استاد صبا و گفت : " این خواهرزاده من را که می شناسیدش ، حالا که تا این حد فراگیری موسیقی و نواختن ویولون جلو آمده ، دلم می خواهد که سبک و مکتب شما را هم بشناسد " . آن مرد محترم وبزرگوار ، در نهایت خوشرویی پذیرفت و از هفته بعد من به کلاس ایشان رفتم . بعدها که به سنین بالاتر رسیدم ، ارکستراسیون ، ساز شناسی و آن مسائلی که برای یک رهبر ارکستر و یک آهنگساز لازم است را هم آموختم . زیرا وقتی که من در سن هفده ، هجده سالگی آماده برای رهبری ارکستر و ساختن آهنگ شدم ، می بایست این مراحل را طی می کردم و این مسائل را بدانم . استادان اصلی من همین دو نفر بودند. ولی طبیعی است ، آثار دیگران را که در دسترسم قرار می گرفت ، می دیدم و بهره می بردم . ولی بیشترین توجه و اعتقادم به این دو نفر بود و تمام سعی و کوشش خود را درباره فراگیری این دو استاد به کار بردم .

روزها پس از دیگری سپری می شد تا اینکه برای اولین بار ( در سن پانزده سالگی ) به رادیو راه پیدا کردم و یک قطعه ساز تنها اجرا کردم . اما پدرم اجازه نداد که از ننام فامیل صدیق پارسی استفاده کنم . به همین دلیل دای گفت :" تو از این به بعد از نام فامیل یاحقی استفاده کن ".

از همان زمان من به عنوان پرویز یاحقی ، فعالیت خود را در ارکستر استاد یا حقی ادامه دادم ، تا اینکه در سن شانزده سالگی اولین ارکستر خود را ، تشکیل دادم . در همان سالها با استاد فقید مرحوم بدیع زاده آشنا شدم .

آغاز فعالیت جدی شما در رادیو به چه سالی باز می گردد ؟

سال 1334 یعنی از همان ورود آقای معینیان به رادیو و اداره انتشارات آن روز که بعدها به آن وزارت اطلاعات می گفتند .

در ابتدا با کدام یک از خوانندگان آن روز کار می کردید ؟

چند آهنگ برای آقای منوچهر همایون پور ساختم . در دوران تحصیل دوستی داشتم به نام هوشنگ شوکتی ( برادر استاد علی اضغر گرمسیری ) که می خواند. چند آهنگ هم برای او ساختم . البته شوکتی پس از مدت کوتاهی کار خوانندگی را رها کرد . بعد هم با داریوش رفیعی کار کردم .

آیا در همان سالها به عنوان مفسر سیاسی با مطبوعات همکاری می کردید ؟

نه همکاری من با روزنامه ها برمی گردد به سالهای پیش از 1334. یعنی زمانی که من 16 یا 17 سال داشتم . فکر می کنم حدود سال 1331. در آن سال ها به خاطر علاقه ای که به کار نویسندگی داشتم ، رفتم دنبال خبرنگاری. با خیلی از روزنامه نویسها ی مشهور امروز همکار بودم .البته همزمان موسیقی هم کار می کردم .

چه خاطره ای از دوران روزنامه نگاری دارید ؟

خاطره که زیاد دارم ، ولی یکی از آنها که مشهورترین رپورتاژ خبری شد ، مصاحبه من با هوشنگ ورامینی ( قاتل معروف ) بود . در این مصاحبه همشنگ ورامینی نحوه به قتل رساندن قربانیان را تشریح کرد که بسیار هولناک و تکان دهنده بود . نوار آن گفتگو را هنوز دارم .....

همکاریتان با مطبوعات تا چه سالی ادامه داشت ؟

تا سال 1334 که به رادیو رفتم .

آهنگ معروف " ای امید دل من کجایی " که با صدای استاد بنان اجرا شده بود را در چند سالگی ساختید ؟

نوزده سالگی . شعر این ترانه را " استاد نواب صفا " سروده اند که در گلهای شماره 172 اجرا شد .

چه کسانی در اجرای این اثر جاودانی شما را همراهی کردند ؟

استادان مرتضی محجوبی ( پیانو ) ، ابو الحسن صبا ، حسین یاحقی ، علی تجویدی ، حبیب الله بدیعی (ویولون ) ، نصر الله زرین پنجه (تار) ، حسینعلی وزیری تبار (قره نی ) حسین تهرانی ( تنبک ) و چند هنرمند دیگر که حدودأ بیست نفر می شدند. این آخرین برنامه ای بود که استاد صبا در آن حضور داشتند و بعد از دو سه هفته از دنیا رفتند .

هنرمندانی که نام بردید همگی از بزرگان موسیقی بودند. چگونه با شما که فقط نوزده سال داشتید کار کردند ؟

وقتی من رفتم که آهنگ را برای اجرا آماده کنم ، به خاطر احترامی که به استاد صبا قائل بودم ، از ایشان خواستم تا ارکستر را رهبری کنند . ولی استاد با بزرگواری همیشگی از جا بلند شدند و با آرشه ویولون روی دسته صندلی زدند و ارکستر را امر به سکوت کردند . بعد هم با صدای بلند گفتند :" چون شما آهنگ را ساخته اید ، من سر جای خودم می نشینم . شما خودتان بیایید و ارکستر را رهبری کنید ." ایشان می خواستند با این کارشان بگویند که تنها باید به ارزش هنری هنرمند بها داده شود و یا حقی نباید ، به خاطر جوان بودن از رهبری ارکستر کنار گذاشته شود .

یک خاطره دیگر هم در مورد این آهنگ برایتان نقل می کنم .استاد مرتضی محجوبی با اینکه هنرمندی بزرگ و بی نظیر بود خط نت بین المللی را نمی دانست . به من گفت : " این آهنگ را یک بار بزن تا من آن را اجرا کنم ." من آهنگ را با ویولون نواختم ، استاد پاکت سیگار همی خود را درآورد و یک چیزهایی روی آن نوشت .همین نت فارسی قدیمی بود . بعد به من رو کرد و گفت :" این جمله را بزن ، آن جمله را بزن ." من هم مرتب می نواختم و ایشان روی پاکت سیگار را سیاه می کرد و آهنگ را با آن هم زیر و بم ها ، با خط مخصوص خودش نوشت . بعد هم که شما شاهدید این اثر چقدر زیبا و بدیع از کار درآمد . استاد محجوبی اگر نت نمی دانست ، ولی بدون غلط و بسیار عالی از عهده کار برآمد که این نشاندهنده استعداد درخشان و نبوغ او بود .

برادر ایشان " رضا محجوبی " هم از هنرمندان بزرگ و تأثیر گذار در موسیقی ایران بوده اند . خود شما تا چه اندازه از نوازندگی ویولون ایشان تأثیر گرفته اید ؟

او حدود چهل سال از من بزرگتر بود . یادم می اید ، سیزده سال بیشتر نداشتم که ایشان به منزل دایی من می آمد و با همان حالت روحی خاص خودش ویولون را از دست دایی گرفت و گاهی مدت یک ساعت و نیم می زد و همه می دانند که او از لحاظ روحی با مردم عادی متفاوت بود ، ولی یم نابغه ژنی بود . من هر وقت صدای ساز او را می شنیدم ، تحت تأثیر پنجه های سحر آمیزش قرار می گرفتم .

شما یک ویولونیست صاحب سبک هستید . به گونه ای که اغلب نوازندگان معاصر یا حتی نسل بعد از شما تأثیر زیادی از شیوه نوازندگی تان گرفته اند . ویژگی این سبک چیست ؟

من راوی زندگی خودم هستم . این سرگذشت من بود که به صورت سبک موسیقی به هنرستان عرضه شد . من کی هستم ؟ چه احساساتی داشته ام ؟ از دیدن پدیده ها چه عکس العملی در من ظاهر می شود ؟ نوارها و اصواتی که تار و پود وجود مرا به لرزه در می آوردند ، چیست و چگونه به من میرسند ؟ سعی من بر این است که پاسخ این پرسش ها را بیان کنم . همان طور که در ابتدا گفتم شیوه ی نوازندگی من بیانگر احساسات درونی ام است . آنچه بر من گذشت ، از لحظه تولد تا جایی که مغزم شکل گرفت و قوه تشخیص پیدا کردم را به زبان ساز روایت می کنم . راز خلق اصوات زیبا دو چیز است : قدرت خلاقیت و تکنیک نوازندگی . این ها جز موهبت خداوند ، چیز دیگری نیست .

به غیر از شما آیا فرد دیگری از خانواده تان به دنبال موسیقی رفت ؟

جمعأ هشت خواهر و برادر بودیم . البته همه آنها جز یک خواهر با من نا تنی هستند . متأستفانه خواهرم در یک حادثه رانندگی از دنیا رفت . پدرم چند بار ازدواج کرد که در آخرین ازدواج خود صاحب 2 پسر و 3 دختر شد . مادرم سال 1342 از دنیا رفت . به غیر از من ، برادر بزرگترم ، منصور یاحقی به موسیقی علفاقمند است که نوازندگی سنتور را نزد استاد حبیب سماعی آموخته است . خواهرم که از دنیا رفت گرایش زیادی به موسیقی داشت . دشتی و شوشتری و منصوری را عاشقانه دوست داشت . من هم او را عاشقانه دوست داشتم . یادش به خیر که با رفتن او زندگی من دچار طوفانی هولناک شد . به یادش چند نواز ضبط کرده ام . او به دلیل اینکه زن بود و در شرایط خاص زنانه قرار داشت ، موسیقی را به صورت حرفه ای دنبال نکرد . برادرم ( منصور یاحقی ) ، هم موسیقی را حرفه ای دنبال نکرد . به غیر از خواهر مرحومم و منصور ، بقیه خواهران و برادرانم به اندازه سر سوزن نه از موسیقی چیزی می فهمند ، نه آموخته اند و نه دنبالش رفته اند . البته برادر بزرگم منصور یاحقی از نوازندگان خوب سنتور بوده و هست .

آثار مشترک شما و بیژن ترقی هنوز هم زیبا و دل انگیز است . این آثار بیانگر همدلی و همراهی شما دو نفر است . چگونه به خلق آنها رسیدید ؟

بطور کلی در هنر آهنگسازی و ترانه سرایی ، باید گفت که این الهامات زمان نمی شناسد و در همه اوقات روز و شب ، امکان این هست که ملودیهایی به آهنگساز و مضامین زیبا و بکری به شاعر الهام شود . در این مورد خاص ، تجربه های گذشته ما حاکی از آن است که بین آهنگساز . شاعر صرفنظر از تخصص ، می بایست تفاهمات احساسی و شناخت دقیق روحی وجود داشته باشد . تجربه نشان داده است ، این شناخت و تفاهم باعث می شود که آهنگ و یا ملودی ، با مضامین و کلماتی که شاعر بر روی آن می گذارد ، دارای انسجام و استحکام بیشتری شده و در مجموع آثاری زیبا و مردم پسند، با رعایت همه موازین علمی و رعایت همه اصول لازم ، تطبیق داد و به صورت یک آهنگ کامل در آورد ، آن را با شاعر در میان می گذارد و شاعر نیز که توانایی درک و شناخت مفاهیم نهفته در آهنگ را ، با شنیدن مکرر ، دریافت و مضامین زیبایی را بازگو می کنند ، راز و رمز آم ملودیها ست ، بر روی آهنگ استوار می کند . این همان کاری است که من و دوست دیرینه ام ( آقای بیژن ترقی ) ، طی سالیان دراز به اتفاق به آن اشتغال داشته ایم و بدیهی است که مردم علاقه مند به هنر اصیل موسیقی و ترانه ف این آثار را شنیده و به آنها دل بسته اند و هنوز هم پس از چند دهه ، آنها را در خاطره دارند . در انجا باید یادآوری کنم که آقای بیژن ترقی ، خود موسیقیدان هستند و با نوازندگی ویولون هم آشنایی داشته و دارند .

شما طی سالهای طولانی با اغلب استادان موسیقی نشست و برخاست داشته اید . کدام یک را موفق تر می دانید ؟

هنرمندانی که در تمام زمینه ها ،از قبیل آهنگ سازی ، نوازندگی سلو ، رهبری ارکستر و تنظیم آهنگ ، تبحر لازم و کافی را داشته اند ، بسایر معدودند. گروهی هستند که در آهنگسازی بسار توانا . مسلط اند اما در نوازندگی و ارائه قطعات زیبای ردیف های موسیقی به صورت متنوع و القای آنها به شنونده ، از توانایی های لازم بی بهره اند . در مقابل آنها گروهی هستند که هم در نوازندگی ممتازند و هم در آهنگسازی . ما نا گزیر باید بین این دو گروه تفاوتهایی قایل شویم . به عنوان نمونه ، می توانیم از استادان فقید موسیقی ایران ف مرتضی محجوبی و حسین یاحقی نام ببریم که هم در نوازندگی (آن هم با پیانو و ویولون که اصولد ساز خارجی هستند ) ممتاز و بی همتا بودند . هم در آهنگسازی که سبک خاص و بی بدیل داشتند . نمونه هایی از آنها مثل : من از روز ازل ، کاروان ،  برق غم ، جوانی ، بی خبر ، دیدی ای مه و ... که با صدای خواننده های فقیر بنان ، قوامی و چند خواننده دیگر در برنامه گلها ، اجرا و ضبط شد که هنوز هم موجود است . بگذارید از شادروان مهدی خالدی یادکنم که سالیان طولانی یکه تاز میدان نوازندگی و آهنگسازی در پهنه موسیقی اصیل ایرانی بود و آهنگهای جاودانه آن شادروان هنز که هنوز است زیباست . تعداد زیادی از نوازنده های ویولون و آهنگسازان سعی کردند بتوانند گوشه ای از آهنگسازی و نوازندگی او را تقلید  کنند اما تا کنون هنرمندی را که بتواندبه آن قدرت خلاقیت و چیره دستی هنرنمایی کند ندیده ایم . به عنوان مثال او اولین کسی بود که برای فصل بهار آهنگی ساخت :" آمد نوبهار ، طی شد هجر یار " . با اینکه آهنگهای زیبات و برجسته ای برای بهار ساخته شده ولی هیچ کس تا کنون موفق نشده است اثری مثل او به وجود بیاورد . خود من چندین آهنگ نوروزی ساخته ام ولی در نهایت صداقت اعتراف می کنم هنوز هم ترانه زیبای استاد خالقی رکورد دار است .

علت کناره گیری شما از صحنه موسیقی چه بود ؟

وقی یک هنرمند در مسیری قرار می گیرد ( آن هم ناخواسته ) ، که از همه طرف هر آنچه بر سر راهش است ، خلاف اصول و اعتقادات اوست ، هیچ کاری از دستش ساخته نیست مگر آنکه کناری بنشیند .

غیر از کناره گیری راه دیگری وجود نداشت ؟

چرا یک راه ، آن هم اینکه هنرمند رنگ عوض کند ، که این هم کار من نبود .

برخی از آثار شما خواسته بداهه نوازی و تک نوازی طی روز به دفعات از صدا و سیما پخش می شوند (البته به همان شکل مرسوم یعنی ارائه ناقض ) . نظر خودتان چیست ؟

اگر حقیقت را بخواهید ترجیح می دهم که از نوارهای گذشته و حال من به این شکل هیچگاه استفاده نشود .

شما نزدیک بیست سال است که از صدا و سیما فاصله گرفته اید . آیا خیال بازگشت به آنجا را ندارید ؟

در چند سال اخیر از طرف مسئولان وقت صدا و سیما دعوت های مکرری از من و  دوست و همکارم آقای بیژن ترقی و عده ای از دوستان وهمکاران ما به عمل امد آما متاسفانه به پیشنهادات ما جواب قانع کننده و مثبتی داده نشد ! حتی در دوسال اخیر با مسئول وقت صدا و سیما در جلسه ای که چندین ساعت به طول انجامید مذاکرات مفصل و جامعی در اطراف همکاری با آن سازمان صورت گرفت ولی این مذاکراتن هم به نتیجه مثبتی نینجامید .

با این حساب تکلیف دوستداران هنر شما چه می شود ؟

ما به دلیل عشق و علاقه به تخصص خود ، کماکان به کار خود ادامه داده ایم و خواهیم داد . نمونه های متعدد آن ها بر روی نوار ، ضبط و موجود است ، چند قطعه از آخرین آثار در دو سال اخیر در دسترس همگان قرار گرفته است . آخرین آثاری که بوجود آمد با ارائه نظر آقای بیژن ترقی ، شش برنامه جدید است که بر روی آنها مشغول کار هستیم تا برای عرضه آماده شوند .

شنونده ها و مخاطبین آثار شما تا چه اندازه در تعالی هنرتان نقش داشته اند ؟

خیلی زیاد ، ببینید یک هنرمند وابستگی مطلق و تنگاتنگی با جامعه دارد . در کنار مردم خود رشد می کند ، تحصیل می کند ، زندگی می کند و ... . برخورد او در جامعه تاثیر فراوانی بر روی هنرش دارد . فرض را بر این بگیرید که یک هنرمند شاخص به جای این که در میان اجتماع باشد و تمامی وسایل انتقال هنر از قبیل ساز ، نوار ، رادیو و تلویزیون را در دست داشته باشد ، در جایی مثل دل کویر لوت و یا قله کلیمانجارو زندگی کند ، ( جایی که هیچ کدام از این ها در اختیارش نیست ) . از همه مهمتر ، گوش شنوایی هم نیست که این هنر را بشنود ، دلی هم که هنرمند را احساس کند نیست ، خب این هنر چه ارزشی دارد ؟

به اعتقاد من ، ارزش یک هنر شناس بیشتر از یک هنرمند است . همان طور که قبلا هم اشاره کرده ام ، یک هنرمند با دنیای درون خویش به گفت و شنود می نشیند که حاصل آن همان هنرش است . انسانهای باهوش با توانایی بالای ذهنی باید وجود داشته باشند که هنر او را درک کنند ، اگر غیر از این باشد ، مخاطبی برای درک هنر او وجود ندارد .

لازم میدانم این را اضافه کنم که در مقابل این ها افراد دیگری هستند که درک صحیح و کاملی از هر به اندازه گروه قبل را ندارند و در آخر دسته ای از مردم هستند که اصلا درک هنری ندارند که این ارتباطی به تحصیلات و سمت های اجتماعی ندارد .در آخرین کتابی که مطالعه کردم به جمله عجیبی برخوردم . نویسنده کتاب که یک فرد فوق العاده دانشمند بود در جایی گفته بود :" من از صدای موسیقی متنفرم ." این دانشمند جزء دسته سوم ( به اعتقاد من ) به شمار می آید . اصلأ از خانواده خودم بگویم . یکی از منسوبین من که رابطه خونی با من دارد ، از صدای موسیقی فراری است . حیرت آورتر این که : هر قدر موسیقی لطیف تر باشد ، او فراری تر می شود . تأکید می کنم با من نسبت خونی دارد . خب شما او را چگونه تفسیر می کنید ؟ آیا کسی جزء خداوند می تواند پاسخگو باشد ؟

چرا در این سالها آهنگ و آثار تازه ای به وجود نیاورده اید ؟

در گذشته نه چندان دور شرایطی ( از نظر ارائه هنر موسیقی ) در جامعه ایجاد شد که موسیقی دان به اشکال می توانست به فعالیت و خلاقیت های خود مستمرأ ادامه دهد . تا آن که بعد ها طی فتوایی از طرف بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران این محدودیت ها بر طرف شد و ارائه موسیقی اصیل ایرانی به دور از هر گونه ابتذال آغاز گردید .

در ابتدای ایجاد این محدودیت ها ، این فکر برایم پیش آمد که یک موسیقیدان که سال های عمر و جوانی اش را در راه اعتلای این هنر سپری کرده است ، چگونه می تواند ناگهان دچار ایستایی و توقف شده و تخصص و هنر خود را یک باره به کناری نهاده و فراموش کند .این افکار در من این انگیزه را به وجود آورد که اگر به هر دلیل پخش و ارائه هنر موسیقی ، دچار توقف شود ، هنرمند نیز باید از تخصص هنری و تجارب و الهامات درونی خود دست بکشد و یا مثلأ به شغل دیگری بپردازد .

پس از هفته ها و ماههای زیادی که در افکار خود سیر و سلوک کردم ، به این نتیجه رسیدم که هنرمند اجازه ندارد به هر دلیل استعداد و هنر خدادای خود را به کناری نهد و فراموش کند در این راهچه کرده است و چه آثاری خلق نموده و به وجود آورده است .

این شد که مصمم شدم در هر شرایطی به کار هنری خود (ولو آنکه شنودنه ای نداشته باشد ) ادامه داده و راه گذشته را کماکان بپیمایم . این فقط یک تصمیم بود . در راه اجرای آن ، مشکلات فراوان مادی و معنوی قد علم کرد .

در گذشته کلیه امکانات بهره برداری از هنرمندان را دولت و وسایل ارتباطی جمعی مثل رادیو و تلویزیون فراهم می کردند . هنرمند فقط وظیفه داشت که در استودیوهای مجهز ، حضور یافته و آثار خود را به صورت آهنگ و یا بداهه نوازی عرضه نماید . بقیه کارهای اجرایی و ادامه آن به عهده هنرمند نبود . دستگاههای مذکور این کار را انجام داده و به مقتضای زمان ، حقوق وپاداشی معادل ارزش هنری هنرمند به وی می پرداختند . ولی در شرایطی که بالا ذکر شد ، همه مسائل خلاف آنچه که گفتم ، در مقابل من بود . در آن شرایط می بایست ، وسایل ضبط و اجرا و نوازندگی و سایر ملزومات این کار حساس را خودم تهیه کنم . به کار هنری ادامه دهم . حتی به خاطر دارم ، زمانی که با هنرمند بی نظیر و از دست رفته ( شادروان بدیعی) موضوع را در میان گذاشتم ، او به شدت تحت تأثیر قرارا گرفت و به من گفت : " آیا می دانی برای انجام چنین کار بزرگی ، چه مشکلاتی برایت پیش خواهد آمد ؟" . منظور آن شادروان تهیه وسایل و امکانات مناسب ( آن هم به صورت حرفه ای ) بود که به واقع حق هم با او بود . زیرا فراهم آوردن این امکانات ، واقعأ احتیاج به گذشت فراوان و صرفه نظر کردن از بسیاری مواهب مادی زندگی بود که بطور معمول همه افراد جامعه برای بدست آوردن آنها زحمت کشیده و فعالیت می کنند و من لاجرم برای رسیدن به اهداف خود که سر انجام به آن رسیدم ، می بایست از همه مواهب چشم پوشی می کردم . جالب آنکه پس از مصصم شدن به انجام تصمیماتم ، خود شادروان بدیعی نیز بر سر شوق آمده و با سماجت ها و القائات من ، وی نیز دست به تهیه وسایل لازم برای ثبت و ضبط آثار هنری در خانه شخصی زد . همه همکارانم هنرمندمان می دانند که او را دارای آرشیوی جالب و منظم ( حاوی آثار هنرمندانه خود چه در گذشته و چه در سالهای مورد بحث ) بود که متأسفانه مرگ نابه هنگامش این خدمت هنری را که با شوق وافری به آن مشغول بود متوقف کرد . با کمک چند تن از دوستان هنرمندم ، بویژه آقای بیژن ترقی بر آن شدم که با اساتیدی چون جلیل شهناز ، احمد عبادی ، جواد معروفی ، امیر ناصر افتتاح ، فرهنگ شریف ، محمد اسماعیلی و جهانگیر ملک تا حد ممکن و با توجه به شرایط زمان و مکان ، برنامه های متعددی در بداهه نوازی و گروه نوازی موسیقی اصیل ایران بر روی نواز ضبط و نگهداری کنم .

البته در این میان دوستان پر احساس و هنرشناس دیگری هم مشوق من بودند که اجازه بردن نامشان را ندارم و از معرفی آنهاخود داری می کنم .

چون همه این برنامه ها با دقت و وسواس خاصی در منزل خودم ضبط شده و می شود ، به جزء عده معدودی از علاقمندان به هنر موسیقی ، اکثریت مردم از این تلاشهای مداوم و پیگیر بی اطلاع بوده و هستند و به همین دلیل است که این تصور پیش آمده ، من یا در ایران نیستم و یا اگر هستم ، کار هنری را کنار گذاشته ام .....

یک پرسش خصوصی : آیامخارج زندگی شما از راه موسیقی تأمین می شود ؟

درست یا غلط ، هیچ وقت اجازه نداده ام که زندگی ام از راه موسیقی بگذرد . البته نمی خواهم ادعا کنم که از راه موسیقی هیچ گونه در آمدی ندارم ...ولی خود شما از نزدیک زندگی ساده من را دیده اید . آدم قانعی هستم اهل مال اندوزی و تشریفات بی مورد هم نیستم . بنابراین از زندگی ساده خودم کاملأ رضایت دارم .